روستاي اکنلو ميزان ماندگاري مسافر را افزايش مي‌دهد

مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری همدان گفت: روستای اکنلو از توابع شهرستان کبودراهنگ به عنوان روستای گردشگری، عاملی برای افزایش میزان ماندگاری مسافران است.

 

آواز دهل

 هرکسی حال مرا پرسید ، گفــتم عالی است
اشک من پنهان شده ، لبخند ها پوشالی است

نـــردبان مردم ناکس شــدم در گیــرودار زنــدگی
شانه هایم دار قـالی بـود و دارم خـالی است


لیک فهمیدم که خوش بودند از غم های من
وامصیبت چون غم من موجب خوشحـالی است

دیگر آن مجنون دست باده نوشان نیستم
گوشهء دنجی برایم خلوت جنجالی است

با دلیل ومنطق و برهان ونظم این روزها
جلـــسهء داغی برای بزم استدلالی است

نعل هفت میخ است در پای ستوران بی گمان
سنبل افتادگی تندیس خوش اقبالی است

محو خواهی شد(طریقت) پس گرانجانی مکن
کوس و آواز دهل،زیباست چون تو خالی است

دوست لایق

روزي عارف پيري با مريدانش از کنار قصر پادشاه گذر ميکرد. شاه که در ايوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفياب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود. استاد دستش را به داخل کيسه فرو برد و سه عروسک از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري کن." شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نيستم با عروسک بازي کنم! " عارف اولين عروسک را برداشته و تکه نخي را از يکي از گوشهاي آن عبور داد که بلافاصله از گوش ديگر خارج شد. سپس دومين عروسک را برداشته و اينبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومين عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالي که در گوش عروسک پيش ميرفت، از هيچيک از دو عضو يادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند، اولي که اصلا به حرفهايت توجهي نداشته، دومي هرسخني را که از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومي دوستي است که همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته " شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت: " پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات کشورداري خواهم نمود. " عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " اين دوستي است که بايد بدنبالش بگردي " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد که نخ همانند عروسک اول از گوش ديگر اين عروسک نيز خارج شد، گفت : " استاد اينکه نشد ! " عارف پير پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " براي بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقيماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصي شايسته دوستي و مشورت توست که بداند کي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نکند و کي ساکت بماند ".